|
نوشته شده
توسط نگاه در تاریخ
28 آبان 1390
نوشتن خیلی برایم سخت شده. سخن گفتن از همهمه های درونم انگار که جان کندن است به هنگام بالا رفتن از صخره ای بلند. چرایش را نمی دانم. سردرگمم. کلمات نمی لغزند بر صفحه ی کاغذ. رقص نور در سایه را طلب می کنم انگار. همه چیز خوب است. من خوبم، تو خوبی, ما خوبیم. اما یک چیزی هست که خوب نیست...
آن هم بلا تکلیفی جملاتی است که در ذهنم یخ زده. شمعی می خواهد که یخشان را کم کم آب کند, نفس گرمی که کرختیشان را از بین ببرد. می خواهم اما نمی توانم. آهاااااای در ذهن من جا ماندگان! بیرون بریزید که نزدیک است مجنون شوم...
ادامه ...
|